شهاب الدين احمد سمعانى

184

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

اى بس خلوتهاى عزيز را 5 كه او آتش درزد ، و اى بس خرمنهاى طاعت را كه وى به باد بىنيازى برداد 6 ، اى بسا جگر صديقان را كه در گرداب رحاى قضا ذرّه ذرّه كرد . اينك آدم صفى را با هزار حسرت و درد از بهشت گسى كرده 7 ، و اينك نوح عزيز را داغ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ بر جگر نهاده ، و اينك ابراهيم خليل را در منجنيق بلا نهاده و به آتش انداخته ، و اينك يعقوب كريم را هشتاد سال در بيت الاحزان باز داشته ، و اينك يوسف صديق را به بند و زندان و حسد برادران مبتلا كرده ، و اينك ايوب پيغامبر را بر سفرهء حكم مرّ نشانده و كاسات زهر پياپى كرده ، و اينك زكريّاى مزكّى را 8 دواج قهر فرا پشت كرده و از فرق تا قدم به ارّه به دونيم بياورده 9 ، و اينك يحياى معصوم را به دست زانيهء فاجره چون گوسفند حلق ببريده ، و اينك موساى كليم را از حضرت طور سينا به در بارنامهء رعونت فرعون طاغى باغى فرستاده ، و شربت زهرآميغ لَنْ تَرانِي مالامال به وى داده ، و اينك محمّد حبيب را دندان عزيز بشكسته و رخساره خون‌آلود كرده ؛ و هلمّ جرّا . بيت آن كس كه بوَد شيفته در كارِ 10 تو اى دوست * ناچار كشد بر دل و جان بارِ تو اى دوست شهريست پُر از شيفتگانِ تو و هر يك * با جان و دلى پُرغم و تيمارِ تو اى دوست دربارهء هر شيفته سرّيست ترا نو * كس را نرسد دست بر اسرارِ تو اى دوست تا هست چو خُرشيد و چليپا به حقيقت * رخسارِ تو و زلف نگونسارِ تو اى دوست يك شهر ز عشّاقِ تو دل سوختگانند * عاجز شده در قاعدهء كارِ تو اى دوست هستند فرومانده در كارِ تو زيراك * هر لاشه ندارد تكِ رهوارِ تو اى دوست 11 گفتهء ايشان است : ليس العجب ممن لم يعرفه انما العجب ممن عرفه . عجب نه از آن است كه نشناخت ، عجب از آن است كه بشناخت . به يافت تو چيزى در آيد كه چون تو بود ،